شماره مطلب: 11632
شهید شاخص سال 1396

شهیدفرهنگی سال 96:سردارشهید حبیب شریفی

یاد و خاطره شهدای هشت سال دفاع مقدس که با دلاور مردی هایشان پرچم نظام جمهوری اسلامی را در دنیا سر بلند بر افراشتند ازدل و جان ملت ایران پاک نخواهد شد. دلاور مردان حماسه ساز، دلیر عرصه های جانفشانی و پایمردی، شهیدان همیشه شاهد، جانبازان فداکار و آزادگان سرافراز در سالهای دفاع مقدس با دل های سرشار از عشق و ایمان به خدا، اسلام و ولایت، خاک این دیار عشق را سجده گاه ملائک و دانشگاه معنویت و ایمان ساختند.
نسخه مناسب چاپ

 

شهید حبیب شریفی یکی از دلاورمردان عرصه هشت سال دفاع مقدس بود، او بیستم تیر ماه 1334 در سوسنگرد ودر خانواده ای مذهبی و ارادتمند به قرآن و مسجد و مجلس حسینی به دنیا چشم گشود. از همان دوران کودکی با قرآن کریم انس خاصی داشت و به دعا و تلاوت قر آن می پرداخت.

حبیب در تمام دوران تحصیل به عنوان دانش آموز ممتاز معروف بود و چون به شغل شریف معلمی علاقه داشت راهی دانشسرای اهواز شد و بعد از اخذ مدرک کاردانی در رشته علوم دینی دانشگاه چمران اهواز به تحصیل ادامه داد. وی به عنوان دبیر برجسته و متعهد به تربیت دانش آموزان در شناخت اسلام همت گماشت و از بنیانگذاران درس قرآن و اخلاق اسلامی و مسائل اعتقادی در مسجد جامع بود که باعث شد تعداد بسیاری از جوانان حزب الله در سالهای 50-57 در آن کلاس ها شرکت نمایند و بهترین نشریات ادواری را در رابطه با شناخت قرآن و معارف اسلامی تدوین کنند. 

او برای ارتقاء دانش در حوزه علوم دینی و آشنایی با مسائل انقلابی و مبارزه با طاغوت مسافرت هایی به قم، تهران و مشهد داشت تا از علمای انقلابی و مبارز آن زمان کسب فیض نماید و مطالب آموخته را به جوانان عاشق انقلاب انتقال دهد. از همان دوران جوانی به خط ولایت فقیه و امامت امام خمینی (ره) اعتقاد کامل داشت و کتاب های بنیان گذار جمهوری اسلامی را بین جوانان توزیع می کرد. 

بسیاری از جوانان حزب الله منطقه دشت آزادگان که امروزه مسئولیت های مختلفی در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران گرفته اند از محضر وی کسب فیض نموده اند و او را به عنوان استاد خود ومعلمی وارسته و با استعداد می شناختند.

 

ایشان در در هنگامه ای که خوف و غرب زدگی از سر و روی به اصطلاح روشن فکران می بارید در بزرگداشت شهادت ها و موالید ائمه معصومین، مراسم خاصی برپا می کرد، از مبارزات بزرگان دین می گفت، از زیر بار ستم نرفتن، تا جایی که ساواک او را زیر نظر گرفته بود.

تظاهرات مردمی را خود و دوستانش از مسجد جامع سوسنگرد آغاز می کردند و با ملحق شدن کسبه بازار کویتی ها، به طرف پمپ بنزین و نهایتا ً به پاسگاه ژاندارمری کشیده می شدند. 

 

در ایام تظاهرات و راهپیمایی و اعتصابات خود و تعدادی از دوستان همفکر برای رفع مایحتاج عمومی مردم، فروشگاه تعاونی اجناس راه اندازی کردند تا نیازهای اولیه اهالی رفع شود. 

 

او می گفت امام اهداف پیامبران خدا در تشکیل یک امت واحد را دنبال می کند. اطاعت از امام یعنی اطاعت از ائمه و اطاعت از ائمه سلام الله علیهم یعنی اطاعت از رسول و اطاعت از خدا. ... 

 

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حبیب با سازماندهی نیرو و جمع آوری جوانان شهر و مناطق اطراف با کمک یارانش کمیته انقلابی راشکل داد تا از دستاورد های انقلاب پاسداری کند.

 

او سال 58 به فرماندهی سپاه پاسداران سوسنگرد منصوب شد و سازماندهی نیرو های سپاه شهر را آغاز کرد. 

روزها و لحظه های بحرانی فرا رسیدند. از طرفی نفوذ عوامل بیگانه و از طرف دیگر تحریکات افراد زود باور باعث شد که تلاش و مقاومتش فزونی گیرد. سه ماه قبل از آغاز جنگ به درخواست شیخ علی کرمی با دختر امام جماعت مسجد بزرگ بستان خانم خدیجه میرشکار پیوند زناشویی بست اما اتفاقات جنگ و تلاش های بی وقفه اش جهت سروسامان دادن به سپاه باعث شد نتواند مراسم ازدواج را برپا کند.

پس از آغاز جنگ، کار و زندگی اش شده بود سپاه، جبهه، نیرو و تدارکات یک پایش خط مقدم بود و دیگری اهواز. هر جاکه فکر می کرد می تواند کمکی بگیرد رنج سفر را به جان می خرید، می رفت و رو می زد، خواهش می کرد تا مهماتی، اسلحه ای چیزی گیر بیاورد. 

 

رزمندگان سپاه سوسنگرد و بسیج عشایر با دل و جان می جنگیدند اما با کمبود نیرو، تجهیزات و بدتر از همه عقبه ای نا امن مواجه بودند. حبیب شب و روزش شده بود حفظ سوسنگرد. سعی می کرد اهالی ای که توان جنگیدن نداشتند را به خارج شهر ببرد و بقیه را مقابل دشمن مسلح کند. فشار هر لحظه بیشتر می شد و هواپیماها شهر را به راکت بستند، توپخانه اهداف نظامی و غیر نظامی را هدف گرفته بود فشار آنقدر شدید بود که دیگرامکان مقابله نبود.

 کمر سوسنگرد خم شده است هیچ سوسنگردی تاب تحمل خبر سقوط شهر را ندارد آنانی که خانه هایشان ورودی شهر است با بیل و داس و سینه هایی سپر، خون بر چشمان سپاه دشمن می پاشند، زنان عرب هروله کنان عصابه خود را محکم دور سر پیچیده و از خانه و کاشانه شان چون مردان دفاع می کنند. چهار گوشه شهر آتش است و دود سیاه و انفجار مهمات به جای مانده است.

نیمی از شهر در دستان دشمن و نیم دیگر نیز محل جولان ستون پنجمی ها است اما حبیب به سوسنگرد برگشت و وقتی خود را به همسرش رساند شهر کاملا ً سقوط کرده بود.

 هفتم مهر 59 روز تلخی بود

 

چند دقیقه ای نمی گذرد که خدیجه از دور چشمش به یک دستگاه نفر بر می خورد ... حبیب بههمراه همسرش حرکت می کند ودرراه رگبار گلوله بطرفشان شلیک می شود و هر دو به شدت زخمی می شوند.

 

پایش را روی پدال گاز فشار می دهد، حبیب به خاطر مهمات و مدارکی که به همراهش است باید برود

گلوله ها یکی پس از دیگری سینه جیپ را می درند تا اینکه صدای مهیبی از لاستیک بلند می شود و تعادلشان از دست می رود . با این حال به راهش ادامه می دهند، خدیجه گلوله ای به پایش می خورد، حبیب نیز بی نصیب نمی ماند. و با برخورد به کنار جاده متوقف می شود. به سرعت آنها را محاصره می کنند و  

دقایقی نمی گذرد که آنها را با زور خارج می کنند و روی زمین دراز کش می کنند. خدیجه از کنار حبیب دور نمی شود.

این سلاح را برای کجا حمل می کردی ... هان ؟ 

چشمانش را به سختی می گشاید . یکی از افراد ستون پنجم را می بیند. اورا می شناسد. او نیز با خوشحالی فریاد می زند 

 اون ... شریفی ... هذا حبیب شریفی 

و کلامش را با ضربات لگد تکمیل می کند .

به جز حبیب و همسرش دو نفر از شهرداری سوسنگرد نیز در بین اسرا هستند، محمدی و رمضانی. وقتی برایشان کاملا ً روشن می شود که حبیب همان فرمانده شجاع سوسنگرد است. ترسشان بیشتر می شود و نگهبانان بیشتری برایشان می گمارند.

 

زخمهای تن بدون پانسمان مانده است. هیچ کس حاضر نیست که آنها را مداوا کند.

خدیجه با فریاد از عراقی می خواهد که به او آب بدهند، اما در مقابل چند قطره آب چیزی می خواهند که در قاموس شوهرش نیست، لبانش به سفیدی می زند وگویی خونی در آن جریان ندارد.

درجه دار عراقی آب را در مقابل چشمان حبیب بر خاک بیابان می ریزد و به او نمی دهد. خدیجه چشم از همسرش بر نمی دارد.

وقتی از او در مورد اطلاعات جبهه می پرسند، لبهایش آرام تکان می خورند. یکی از نظامیان بعثی، سرش را خم می کند می خواهد حرفهای او را بشنود، 

بعد از لحظاتی با خشم و چشمانی گر گرفته، اسلحه را بر شکم حبیب فرود می آورد و می گوید: قرآن می خواند.

 

به ناچار حبیب و همسرش را سوار آمبولانس می کنند و از رودخانه هوفل و از روی پلی که آنها شب پیش زده اند عبور می دهند . آنجا هم شکنجه است و آزار جسمی و روحی . تمام شب مهمان گرگان درنده در تپه های الله اکبر است. 

نزدیکی های صبح سربازان عراقی از شکنجه و حبیب و همسر بی تاب از کم خونی و جراحت، دست می کشند. جسم بیهوش حبیب صبح به شهر العماره منتقل می شود. 

مقاومت و ایثار و از جان گذشتگی حبیب شریفی، همان جوان انقلابی سوسنگردی در واپسین روزهای مهر 1359 به پایان می رسد و دیگر جسم زخمی اش زیر شکنجه ها تاب نمی آورد.

زندگی و وصیت نامه شهید قدرت الله چگینی شهید شاخص بسیج فرهنگیان در سال 95 اين معلم شب زنده دار، اين معلم انسانها كه ما را در غم فراقش به سوز و گداز گذارده ازهمان آغاز به خوبى مى‏دانست كه چرا آمده و از كجا آمده در اينجا چه بايد بكند و به كجا خواهدرفت.

زندگى‏نامه شهيد (قدرت‏ الله چگينى)

     نام:     قدرت‏ الله

     نام خانوادگى:     چگينى

     نام پدر:     غلام‏رضا

     ميزان تحصيلات:     ليسانس در دو رشته

     تاريخ تولد:     30/10/1326

     محل تولد:     قزوين

     تاريخ شهادت:     12/6/1360

     محل شهادت:     قزوين مقابل منزلش و در برابر چشم مادرش، ترور منافقان كوردل

آمريكائى

 

 

در كوچه پس كوچه‏هاى يكى از خيابانهاى فقير نشين شهر قزوين در سال 1324 كودكى چشم به دنيا گشود كه هيچكس نمى‏دانست كه منشأ چه اثراتى خواهد شد او را كه با حركات شيرين و سيماى جذاب خود شور و جدى ديگر به خانه داده بود " قدرت اله" ناميدند كه بزودى قرة العين پدر مادر گرديد او پسرى باهوش و هميشه موفق در درسهايش بود اما از همان آغاز آنچه كه چهره او را در ميان همسالانش برجسته‏تر مى‏ساخت اخلاق نيكو و رفتار شايسته او بود.

دوران تحصيلات ابتدايى را در دبستان سپهر به پايان رساند و به دبيرستان پاسداران وارد شد از آنجايى كه به ادبيات علاقه وافر داشت و دانستن زبان عربى را لازمه آموختن قرآن مى‏دانست رشته ادبيات را انتخاب كرد و در دبيرستان مجاهدين اسلام (رهنما) مشغول به تحصيل اين رشته گرديد. در دوران دبيرستان انجمن ناشرين حق را و پس از تعطيلى اين انجمن هيئت جانبازان حسينى را بنيان نهاد . او كه همواره از آغاز زندگى رسالت سنگينى بر دوش خود احساس مى‏كرد، لحظه‏اى آرام نداشت هر لحظه به تكاپو برمى‏خواست تا اين رسالت الهى را به بهترين نحو به انجام برساند، هر لحظه چهره زيباى پيامبر را كه در خواب ديده بود به ياد مى‏آورد و مى‏دانست كه او زنده است تا رسالتى بس عظيم را به انجام برساند.

آرى، اين معلم شب زنده دار، اين معلم انسانها كه ما را در غم فراقش به سوز و گداز گذارده از همان آغاز به خوبى مى‏دانست كه چرا آمده و از كجا آمده در اينجا چه بايد بكند و به كجا خواهد رفت. شبى در همين دوران كه تحصيلات متوسطه را مى‏گذراند در عالم خواب فرشته مرگ را مى‏بيند كه آرام آرام جانش را مى‏گيرد و روح را از بدنش خارج مى‏سازد و او به وضوح كامل مرگ را و سردى بدنش را حس مى‏كند ناگاه از انبارى گوشه حيات خانه پيامبر را مى‏بيند كه مى‏آيد و به فرشته مرگ مى‏گويد: دست نگه دار كه او را در آينده رسالتى بس سنگين است؛ او بايد بماند تا كارهاى مهمى را براى ما به انجام رساند ؛ مكتب من به ادامه حيات دنيايى او نيازمند است. سپس به تدريج روح به بدنش باز مى‏گردد و او از همان آغاز هدف را يافته و مقصود معبودش را دانست و از لحظه لحظه عمرش براى احياى دين محمدى در فضاى مرده و ساكت دوران طاغوت استفاده كرد و در اين راه به درجه ايثار كامل رسيد. پس از دوران متوسطه در كنكور سراسرى شركت نموده و در رشته قضايى قبول شد اما با وجود اينكه قبولى در اين رشته در آن زمان آرزوى هر شركت كننده بود اما او چون قضاوت در چارچوب قانون طاغوت بود نه شرع مقدس اسلام با وجود انتقادات و ايرادات اطرافيان به خاطر رضاى خدا آن رشته را نپذيرفت و رشته ادبيات عرب را برگزيد در دوران دانشگاه مجمع علمى  و اسلامى جوانان را بنياد نهاد كه توسط ساواك به تعطيلى كشيده شد.

با رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل گردد در مراسم و تشريفاتى كه در دانشگاه مهيا نموده بودند تا از داشنجويان مدارك تحصيليشان را از دست اشرف بگيرند و دست او را ببوسند، معلم سازش ناپذيرمان با زرنگى و تر دستى خاصى از انجام اين مراسم سرباززده بود و بعد از آن نامه‏هائى براى او از طرف دفتر نخست وزير هويدا و نيز از يكى از سفارتخانه‏هاى كشوررهاى عربى مى‏رسد و او را دعوت به همكارى مى‏كنند ولى اين معلم سازش ناپذير انسانها به بهانه اينكه مى‏خواهم ادامه تحصيل دهم و يا به بهانه دلبستگى پدر ومادر به او دست رد به سينه عوامل رژيم ميزند، سپس دو سال دوره افسرى را در لشگر 16 زرهى قزوين سپرى ساخت و در اين مدت گاه تهديدهايى از جانب مقامات ارتش بدو مى‏شد پس از پايان دوره افسرى براى استخدام در آموزش و پرورش اقدام نمود. با وجود اينكه يكى از امتيازات شاگردان اول تا سوم دانشگاه اين بود كه محل كار خود را خود انتخاب مى‏كردند ولى وى را مشروط به اينكه يكى از دو شهر پيشنهادى آنها را بايد بپذيرد استخدام كردند كه بالاخره وى اليگودرز را انتخاب نمود و به آن جا رفت و در حقيقت در آنجا مبعوث شد.

 

 

در فاصله‏اى بسيار كوتاه چهره درخشان او سراسر شهر مرده و بى حركت اليگودرز را فرا گرفت بزودى جوانان و نوجوانان پروانه وار بر گرد شمع وجودش جمع شدند و او با روش پيامبرگونه‏اش و با عملش و رفتار و كردار نيكويى نظير اسلاميش قرآن را و احكام اسلام را در سطح شهر پياده مى‏كرد تا جايى كه ديگر بودنش  در ميان مردم اليگودرز براى ساواك قابل تحمل نبود.

خانه‏اش را محاصره و وى را دستگير كردند و به تهران بردند و زير شكنجه‏هاى قرون وسطائى قرار داده كه در اين رابطه دست راستش آسيب ديد كه منجر به عمل چراحى شد و تا آخرين لحظات عمرش بهبودى كامل پيدا نكرد در بازجوئى‏ها، دلاورانه همچون يك مجاهد واقعى اللّه‏ حسرت شنيدن يك آخ را بر دل عوامل شيطان گذاشت و چنان زيركانه عمل نمود كه در بازجوى‏ها چيزى عايد آنان نشد.

بالاخره بعد از 50  و چند روز اسارت و شكنجه آزاد گرديد بعد از چهارسال اقامت در اليگودرز عاقبت به اصرار دوستان تقاضاى انتقالى به قزوين را نمود. بعد از چهارسال تبعيد در اليگودرز عاقبت به قزوين منتقل شد و اين درست حدود يك سال و اندى قبل از شروع انقلاب قم بود فعاليت‏هايش را در قزوين شروع كرده و با آغاز انقلاب خونين از قم به اتفاق ياران و همفكرانش تظاهرات را در قزوين شكل داده و اعتصابات معلمين و دانش آموزان را رهبرى كرد تا اينكه از طرف معتمدى فرمانده حكومت نظامى دستگير گرديد ولى مردم با اجتماع خويش در صحن مبارك امامزاده حسين خواهان آزادى وى گرديدند و دستگاه كسى را كه خود به اعدام محكوم نموده به ظاهر با وساطت رئيس آموزش و پرورش وقت آزاد نمود ولى او همچنان به فعاليتهاى خويش ادامه مى‏داد تا بالاخره 22 بهمن فرا رسيد بعد از انقلاب از وى درخواست شد كه شغل فرماندارى را بپذيرد در جواب گفت كه من گچ و تخته را رها نمى‏سازم.

بعد پيشنهاد رياست دانشسراى راهنما قزوين داده شد كه او عنوان رياست را نمى‏پذيرفت معاونت را قبول كرد  وبعد از انحلال دانشسرا به معاونت آموزش و پرورش قزوين درآمد و منشأ اثرات خير و پاكسازيهاى انقلابى در اداره شد اما او هرگز كلاس را رها نكرد. او كه مرد عمل بود نه حرف، تمام وقت خويش را وقف اللّه‏ كرده بود و الحق خدا نيز به وقت او بركت داده بود جلسات هفتگى در مساجد و محلات از جمله مسجد توحيد، سرگل، مهديه، مقبره شهيد ، مسجد شريعتى، هادى آباد و گاه در مساجد شهيد، بلاغى، مسجد النبى و غيره تشكيل داده بود و نيز سخنراميهاى فراوان در اطراف شهر كه مورد استقبال عمومى واقع مى‏شد آنچه كه باعث شده بود تمامى مردم او را دوست بدارند  و بر گردش جمع گردند برخورد نيكو و اخلاق اسلامى وى و بيان زيبا و جالب ايشان بود.

آنچه كه اين معلم عزيزمان پيش از همه بر آن ارج مى‏نهاد داشتن تقوى بود كه خود براستى نشانگر متقين زمان بود. اعتقادش بر اين بود كه معلومات بسيار چاره ساز نيست بايد تقوى داشت تا در پرتو آن پروردگار بزرگ همان گونه كه در قرآن وعده داده قوه تشخيص خوب و بد و بينش اسلامى به انسان بدهد. يكى از مهمترين و چشمگيرترين آثار ايشان تاسيس انجمن اسلامى معلمان و كوشش و تلاش شبانه روزى براى قرار دادن انجمن در خط واقعى اسلامى، خط ولايت فقيه، بود شايد بتوان گفت كه بدون استثنا در تمام جلسات و درسهايش هميشه سخن از ولايت فقيه بود و بيان واجب كفايى بودن فقاهت . اما ولايت امام را آنچنان عاشقانه روشن بيان مى‏كرد كه گويى تمام ذرات وجودش و تمام قطرات خونش با حب ولايت امام آميخته است.

او همچنان براى تحكيم اين خط ولايت فقيه براى بيان راستين خط امام صميمانه كوشيد و در اين راه به شهادت رسيد و اما عاقبت در سپيده‏دم كه آب حيات شهادت را نوشيد:

شب پنجشبنه ....

شب پرده‏هاى تاريك خود را در عالم مى‏گستراند؛ ستارگان آسمان مانند هميشه در درياى پهناور فضا مشغول شناورى بودند؛ چشمها در خواب بود اما پرده‏هاى ظلمانى عالم ماديات همچنان از مقابل چشمان اين معلم شب زنده‏دار بركنار بود. آهسته آهسته ساعتهاى روحانيش فرا مى‏رسيد پهلو از بستر خالى كرده، مدتى به آسمان نگريست و به عظمت خلقت گويى همه چيز را مى‏دانست؛ حالت خوشى داشت احساس پرواز مى‏كرد مدتى را به محاسبه نفس خود مى‏پرداخت و گاه در و ديوار خانه را با ناله‏هاى حزين و در عين حال با شور و اشتياق به ناله در مى‏آورد .

 

وصيت نامه شهيد قدرت اله چگينى

الملك القدوس القهار الغفار

با شهادت به وحدانيت اللّه‏ و عدالت مطلقه او و ايمان به معاد و ميزان و يقين به ارسال سلسله انبيا برخاسته از متن توده‏هاى انسانها  و رهبران الهى مستضعفان زمين، و علم به نزول كتب هدايتگر آسمانى و بارورى عميق به امامت ائمه اثنى عشر، كه زندگيم و ذره ذره وجود ناقابلم، عشق به ولايت و ذوق معرفت شئون و حقوق آن امامان و فاطمه بزرگ، پيوند دهنده سلسله نبوت به امامت و پدر گرانقدرش، نبى اكرم و محبت آنها است كه دوازدهمين آن عزيران، اينك زنده و در ميان مردم است و مسلم فقط آنها كه جانهاى پاك و با تقوى دارند او را مى‏توانند ديد و مستقيما با آن حضرت در ارتباط‏اند كه بعد از غيبت كبرايش مسئوليت رهبرى امت بعهده فقهاى عادل و آگاه بوده و اينك نيز بيش از يكهزار و سيصد سال پرچم رهبرى همه جانبه را نائب ايشان، حضرت روح اللّه‏ خمينى بزرگ، در دست دارد و مى‏رود تا زمينه ظهور امام مهدى (عج) و حكومت و وراثت مستضعفان فراهم آيد، و اما....

من المومنين رجال صدقوا ما عاهد اللّه‏ عليه فيمنهم من قضى نحبّه و منهم من ينتظر و ما بدلو تبديلا

آنان كه كه در عشق گزيدند همه

 در جاى خوش آرميدند همه

اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

 كان سوخته را جان سوخت و آواز نيامد

 

* * *

 

اين مدعيان در طلبش بى خبرانند

 آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد

 

درسال 59واوایل استخدام 3بار جهت کار اداری به این شهید در آموزش وپرورش قزوین مراجعه نموده ام ایشان ضمن برخوردی بسیار محترمانه و اخلاقی پسندیده در کلیه مراجعات بصورت سرپا جواب ارباب رجوع را می دادند.یعنی تازمانی که ارباب رجوع در اتاق بود از نشستن به احترام مراجعه کننده خودداری میکردند.واین مایه ی تعجب من بود.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.